پاییز هم اومد.رفتم جلوی پنجره به دوتا درختی که تو پیاده رو کنار دیوار خونه طوبی خانوم بودن زل زدم.برگاشون چقدر دلبری می کرد.دم دمای غروب بود.رفتم تو کوچه جلوی در واستادم.به دیوار خونمون تکیه دادم و بهشون نگاه می کردم.خنکای نسیم صورتمو نوازش می کرد.دیدم حسین آقا داره از سر کوچه میاد.تو دستش کلی وسیله ست.معلوم بود که امروز طوبی خانوم کلی لیست خرید بهش داده بود.رفتم جلو که کمکش کنم. . +سلام حسین آقا. -سلام جوون. +اجازه بدین کمکتون کنم. -پیرشی ان شاء الله. . وسایلشو گرفتم و تا خونشون آوردم.دوباره چشام خورد به اون دو تا درخت کنار دیوار.گفتم: حسین آقا این درختا چند ساله که اینجان؟ حسین آقا گفت:این درختا 40 سالشونه.من و طوبی با دستای خودمون این دوتا رو کاشتیم.براشون اسم هم گذاشتیم.رفت جلو و روی تنه درختی که نزدیک به در خونشون بود دست گذاشت و گفت: این درخت اسمش ارغوانه.من بهش می گم طوبی.چون گلاش رنگ گلای لباس طوباست. . یه نگاه به درخت کناری انداخت و با یه ذوق به خصوصی گفت: اون یکی هم منم.طوبی به اون یکی میگه حسین آقا. گفتم حالا چرا این دو تا درخت رو کاشتین حسین آقا؟ یه لبخند زد و با کمی مکث گفت: اینا رو کاشتیم تا همیشه به هم یادآوری کنیم که باید با هم سبز بشیم؛با هم گل بدیم؛وقتی یکی تب میکنه اون یکی هم تب کنه براش.و بعد به آرومی گفت :تب می کنم براش. . در باز شد.طوبی خانوم اومد بیرون و گفت :عه حسین آقا شمایی.چرا زنگ نزدی در رو باز کنم آقا؟ یه لبخند از روی مهربونی زد و گفت: نکنه باز کلیداتو گم کردی؟حواست کجاست مرد؟ . حسین آقا لبخند زد و گفت:حواسم پیش شماست ارغوان جان.طوبی خانوم خندید.گفت : باشه فهمیدم.خودتو لوس نکن.بیا تو چایی رو آماده کردم.حسین آقا هم فورا گفت :من می میرم واسه اون چایی های دم غروبت. . حسین آقا اومد جلو و وسیله ها رو از دستم گرفت و گفت : پیرشی جوون.ان شاء الله خدا یه طوبی بهت هدیه بده. . حسین آقا رفت.و من موندم وارغوان های داخل پیاده رو.کنارشون نشستم و آروم زیر لب زمزمه کردم: "ارغوان ، شاخه ی هم خون جدا مانده ی من ؛ آسمان تو چه رنگ ست امروز؟"