تاريخ : سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶ | 9:23 | نویسنده : امیرحسین
خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشتابری هست به چشمم لغزیدو سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ آه ای واژه شوم خو نکرده ست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راهکه بیایند عزیزانم آه
هوشنگ ابتهاج
برچسبها: هوشنگ ابتهاج
برچسب: تابستان,
نویسنده: پرهام نعمتی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 9:19