
تابستان تاريخ : سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶ | 9:23 | نویسنده : امیرحسین خانه دل تنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چراغو شب از شب پر شدمن به خود گفتم یک روز گذشتمادرم آه کشیدزود بر خواهد گشتابری هست به چشمم لغزیدو سپس خوابم بردکه گمان داشت که هست این همه درددر کمین دل آن کودک خرد ؟آری آن روز چو می رفت کسیداشتم آمدنش را باورمن نمی دانستممعنی هرگز راتو چرا بازنگشتی دیگر ؟آه...
ادامه مطلب